تبليغاتX
YesSsSs

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 
 

 

 
 

Think The Way You Want

 
       

 
 

               

 
 
  آرشيو مطالب

هفته اوّل خرداد 1391

هفته چهارم اردیبهشت 1391

هفته سوم اردیبهشت 1391

هفته اوّل اردیبهشت 1391

هفته چهارم فروردین 1391

هفته چهارم اسفند 1390

هفته اوّل اسفند 1390

هفته سوم بهمن 1390

هفته دوم بهمن 1390

هفته دوم دی 1390

ادمه ی آرشیو ماهانه

 
  موضوعات

شعر

دل نوشته ها

کافه کتاب

عکس

داستان

عناوین مطالب وبلاگ

 
  لینک دوستان

 

قالب وبلاگ

استخاره

✖شازده کوچولو

✖Queen Of Sky

✖زندگی بدون عشق مثل شلوار کردی بدون کش

✖.::ss501mystyle::.

✖بچه سیبیلو

✖آخه

✖ Black Love

✖اشک آسمان

✖به دنیا لبخند بزن

✖چرت و پرت

P!nk M!Ssy:♥Ҳ

✖رویــــــــای آبـــــــــــــــــــــی

✖کاش همه آدما خوب بودن...

✖من و آینده من

✖Lovely

✖اسمان رومانیا

✖My Pink World

✖جوکر های شیطانی

✖افزایش رنک

✖نقطه چین تا خدا.....

✖TR

✖پسری راکه کشتم معشوقم بود!

✖**TRUE LOVE**NEVER ENDS

✖دختره دوس داشتنی

✖MyDream

✖متولد اسفند

✖آسمون شب

✖Pink Heart

✖مهمونی گوسفندا

✖مریم ها بیان

✖دبیرستانی های باحال

๑♥ پسرخوب ♥๑

✖همه عاشق نیستند

✖برگفا

✖حال کن

✖رومان نوجوان

✖سرچ موبایل

✖سایت حسین پناهی

✖جونم فقط استقلال

✖دالان بهشت

✖خط خطی های یه دل دیوونه

✖نوجوون

✖درج آگهی رایگان

✖پاتوق هواداران استقلال

✖آوازک

✖انجمن ریاضی دانشگاه پیام نور تربت جام

✖بخونید حالشو ببرید!!

✖Normandy 7

✖Art Gallery 521

✖میدان مین✖

✖backstreetgirl

✖دختر ماه

✖نرم افزار آسمان

✖ققنوس

✖کوچیکترین دختر استقلالی

✖آفتاب مهربانی

✖مرکز موزیک ویدئو و آهنگ

✖دلنوشته هاي ماباهم

✖بهترین های هک و یاهو

✖کد موسیقی

✖بنویس ننویس

✖بچه های ارشد مکانیک

✖کاکا

✖Yeah

قالب بلاگفا

 


  درباره وبلاگ





 
  پیوند های روزانه

همایش ریاضی شهید بهشتی

گالری عکس پارس پیک

تمام پیوند های روزانه

 
  مطالب پیشین

خوش اومدین!

ترول

روز مادر مبارک

اشک عصبانیت

هستم ولی نیستم!

داستان الکسیس

چرا؟!

مقایسه از خواب بیدار شدن دخترا و پسرا!!!

آرامش سنگ یا آرامش برگ؟!


 
  تبلیغات


تبلیغات



  آمار بازديد

:: تعداد بازديدها:
:: کاربر: Admin

 


  خوش اومدین!
 
سلام سلام

اول از همه ممنونم که به وبلاگم سر میزنید و نظر میدید... اگه کسی سر نزنه که من دیگه مشکل ندارم الکی آپ کنم واسه خودم... هوم؟  

دوما اگه یه موقع یه حرفایی تو دلم مونده باشه دلم بخواد بگم که همه بخونن مینویسم تو همین جا همین وبلاگ در کنار شما

اونور تو اون یکی وبلاگ رو به موتم خیلی از خودم حرف نمیزدم اومدن نظر دادن وبلاگت بی روحه! یکمی خلاقیت داشته باش از خودت چیز میز بنویس خوب اگه بخوام مینویسم که! خواستم فرق داشته باشه خیر سرم

یه مورد دیگه! از این لوس بازیا خداییش بدم میاد! نه اینکه خودمم استفاده نکنماااا نه! استفاده میکنم ولی از اینکه همچین لوس حرف میزنن یه سریا که ذات و بنیاد کلمه رو به باد میدن خوشم نمیاد

اینجا هم سعی میکنم هر مطلبی عکسی که به نظرم قشنگه و به اصطلاح یونیک ـه بذارم

الانم اگه خدا بخواد این پست ثابته فعلا هم نظر این پست رو باز میذارم بعدا حالا اگه یادم بود میبندمش

تا دفعه ی بعدی که خلاقیتم گل کنه و دوباره با قلم خودم بنویسم بای

پ.ن: امکان درج نظر جدید وجود نداشته باشد را به حول و قوه ی الهی انتخاب کردم... برو پایینتر نظر بده خو




نوشته شده توسط Miss.Different در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390

 



 
 

اینجا

خورشید را دزدیده اند اما

بگذار

لبخند تو

-این شعر شور انگیز-

خورشید من باشد

در فصل بی باران و بی لبخند

بگذار

تا چشم تو

-این باغ عطر و رنگ-

تنها دلیل روشن عاشق شدن باشد...




:: موضوعات مرتبط: دل نوشته ها

نوشته شده توسط Miss.Different در چهارشنبه سوم خرداد 1391

 



 
 
بالا بلند که باشی
سقوط از بام چشم‌هایت
فاجعه‌ست



:: موضوعات مرتبط: دل نوشته ها

نوشته شده توسط Miss.Different در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391

 



  ترول
 



:: موضوعات مرتبط: عکس

نوشته شده توسط Miss.Different در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391

 



  روز مادر مبارک
 
روز پرستار روز توست
روز معلم روز توست
روز عشق روز توست
و تمام روزهای خوب دنیا روز توست!
چون تویی که پرستارم بودی در تمام عمر
... و معلم هر روزم در تمام ثانیه ها، که زندگی کردن را تو به من آموختی!
و عشق... عشق که فقط تفسیر اسم تو می تواند باشد نه هیچ چیز دیگری... فقط معنی اسم تو!
روزت نه،
تمام روزهایت مبارک!...♥
 



:: موضوعات مرتبط: دل نوشته ها

نوشته شده توسط Miss.Different در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391

 



 
 
زندگی حکم خداست
چند برگی را تو ورق خواهی زد
مابقی را قسمت
قسمتتان شادی باد....





:: موضوعات مرتبط: دل نوشته ها

نوشته شده توسط Miss.Different در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391

 



 
 
تـنها چیزی که خرجی ندارد
جاری شدن در ذهن دیگران است
پس آنگونه جاری شوید که خنده بر
لبانشان نقش بـــــــبندد
نه نفرت در دلشان !!!



:: موضوعات مرتبط: دل نوشته ها

نوشته شده توسط Miss.Different در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391

 



  اشک عصبانیت
 
نمیدونم تاحالا برات پیش اومده یا نه...

اینکه عصبانی باشی و بخوایی خودتو کنترل کنی... یا به عبارت دیگه شدیدا عصبی شده باشی... ناخودآگاه گریت میگیره... ولی اصلا ناراحت نیستی... عصبانی هستی... دلت میخواد بزنی یه چیزیو له کنی،داغون کنی،فشار بدی،تیکه تیکش کنی... این اشکی که ناخودآگاه از چشمت سُر میخوره میاد پایین بعد چند دقیقه تو رو آروم میکنه... درسته به خاطر عصبانیت شدید بدن تنظیمات هورمونیش به هم میریزه و اشتباهی گریه میکنی ولی همین که این جوری خودتو خالی میکنی خوبه... ولی میدونی مثل چی میمونه؟ مثل اینکه همه ی اونکارایی که گفتم دلت میخواد انجام بدیو با درون خودتو روح خودت میکنی... ولی اگه اون کاری که بهش میگن کظم غیظ رو انجام ندی بعدا خیلی پشیمون میشی... حالا کدومش خوبه؟ من که با این حرکت یهو حس کردم خیلی خسته ام... زمان زیادی از دست دادم... سعی کن عصبانی نشی... به قولی بی تفاوت باش به یه سری مسائل ولی اگه عصبانی شدی رو اشیاء خودتو خالی کن نه سر دیگران...






:: موضوعات مرتبط: دل نوشته ها

نوشته شده توسط Miss.Different در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391

 



  هستم ولی نیستم!
 
هایـــــــــــــــــی 


اول از همه از دوستانی که مرتب به این وبلاگ سر میزنن تشکر میکنم ولی شرمنده که چیز جدیدی نمیدیدن

و از اون دوستانی که نظر دادن و آپ کردن معذرت خواهی میکنم که نتوستم بهشون سر بزنم!

من تقریبا هر شب به وبلاگ سر میزنم ببینم رو به راهه یا نه! پس اگه کاری داشتید نظر بدید در خدمتم 

یک داستان کذایی هم من این پایین نوشته بودم که ادامه ی اون به ابدیت پیوسته فکر کنم ، چون دیگه حسش نیست بنویسم

متذکر میشوم الانم حوصله ندارم آپ مطلبی کنم ولی نوشتنم میومد نوشتم... حالا بعدا آپ مطلبی (New Word Discovered By Miss.Different)   میکنم   

میگم امتحانا شروع شده هااااا.... کلا وضع غریبی دارم... استرس دارم در عین این که ندارم... حالم بده در عین اینکه خوبه.... هستم ولی نیستم....

غریب ترین و البته قریب ترین وضعم اینه که کی آخه 5شنبه روز تعطیلی پا میشه میره مدرسه کلاس فیزیک؟!  بعدش ظهرش میره یه کلاس فیزیک دیگه؟!      بعد از ظهرشم میره باشگاه؟!      شبش میشینه فیلم نگاه میکنه؟! صبحش ظهر پا میشه بعد تازه درس میخونه؟!  خُب آخه امکانات نیست  

الان بزرگ ترین دغدغمو به قلم درآوردم  


حالا همه Let's Dance  



:: موضوعات مرتبط: دل نوشته ها

نوشته شده توسط Miss.Different در چهارشنبه سی ام فروردین 1391

 



  داستان الکسیس
 
من این داستانو خودم نوشتم در اسرع وقت بقیشم مینویسم....


در یونان باستان شاهی بر مردم حکومت میکرد که بسیار ادیب و مهربان بود و به نظرات مردم اهمیت میداد. او به این سخن که حکومت را مردم میسازند و اگر نا راضی باشند نابودش میکنند بسیار معتقد بود. این پادشاه پیر دو فرزند داشت یک دختر و یک پسر. از بد روزگار پادشاه به شدت بیمار شد و دار فانی را وداع گفت. پسر او که الکساندروس نام داشت با روش حکومتی پدر مخالف بود و معتقد بود تا با مردم بدرفتاری نشود آنها فرمانبردر نخواهند بود. برعکس او الکسیس دختری آرام،شجاع،صلح جو و سیاستمدار بود. تمامی درباریان او را مانند پدرش میدانستند. اما چون برادرش از او بزرگتر بود طبق رسوم آن زمان الکساندروس به پادشاهی رسید. الکسیس که از این ماجرا بسیار دلخور بود روزها به تمرین مبارزه میپرداخت و بعد از ظهر ها در کتابخانه های معبد به مطالعه میپرداخت و قبل از خواب به محل ستایش الهه های یونان میرفت تا همیشه از حمایت آنها برخوردار باشد.
یک روز مامورین مالیات به دستور پادشاه به خانه های مردم هجوم بردند. الکسیس بسیار عصبانی شد و نزد برادرش رفت. طی بحثی که با برادرش داشت الکساندروس به مامورین دستور داد که الکسیس حق خروج از معبد را ندارد. الکسیس با الهه ی خود به درد دل پرداخت و گریه میکرد. خیلی دلش میخواست برادرش را متوجه اشتباهاتش سازد. در این افکار بود که چشمش به کتابی افتاد. بلی آن کتاب محبوب پدرش بود کتابی که لحظه ای از خواندن آن خسته نشده بود. الکسیس شروع به خواندن کتاب کرد در آن کتاب اصول حکومت داری و شرف و انسانیت نوشته شده بود. سه روز متوالی به مطالعه ی کتاب پرداخت و با خود تصمیم گرفت که مردم را از وضعیت آکاه کند و برای خود طرفدارانی جمع کند. شکست الکساندروس تنها راه ادب کردن او بود. الکسیس وزیر جنگ را که مردی انسان دوست و منطقی بود و همیشه پادشاه قبلی را ستایش میکرد با خود همراه کرد. مهارت های رزمی خود را تقویت کرد. الکسیس در شمشیر زنی تبهر داشت. در این حین او به میان مردم میرفت و آنها را با خود همراه میساخت.
یک روز که الکسیس در کتابخانه مشغول مطالعه بود وزیر جنگ سراسیمه به نزد او آمد و گفت الکساندروس از فعالیت های خواهرش آگاه شده و قصد جان او را دارد! الگسیس با شنیدن این خبر شمشیر نقره فام خود را که از پدرش به او رسیده بود را برداشت و لباس جنگی ای را ک وزیر برایش آورده بود بر تن کرد و قصد فرار از کاخ را کرد. نزدیک در خروجی بود که سربازان او را محاصره کردند و او راهی جز مبارزه نداشت. وزیر هم به یاری او شتافت و هر دو آنها سخت مبارزه کردند وقتی دیدند که سربازان تمامی راه های خروجی را بسته اند وزیر یاد مطلبی افتاد. او به الکسیس گفت تا آنجا که من به خاطر می آورم پدر شدما زیرزمینی مخفی داشت تا از آن در مواقع ضروری استفاده کند ولی من چیز بیشتری نمیدانم! الکسیس به فکر فرو رفت یاد دست نوشته ی پدرش گوشه ی آن کتاب کهنه و محبوبش افتاد که در آن از قداست الهه ها و زیبایی مجسمه های معبد گفته بود اما در آن نوشته چیز مهم تری هم بود اینکه آب کلید رهایی است نه هر آبی، آبی که از الهه ی آب ها یعنی پوزیدئون میجوشد.
اکسیس به همراه وزیر به سمت معبد شتافت. وارد معبد شد نگاهی به اطراف انداخت تا از امن بودن آنجا مطمئن شود. به سمت الهه ی آب ها رفت کنارش حوض آبی که گدرش گفته بود را پیدا کرد ولی چیزی که به عنوان کلید آن راه زیر زمینی بتواند استفاده کند پیدا نکرد. صدای پای سربازان به گوش میرسید. وزیر بسیار مضطرب بود. الکسیس که دید هیچ راه منطقی ای به ذهنش نمیرسد دو پای خود را داخل حوض قرار داد و به ستایش پوزیدئون مشغول شد. او به سرعت مشغول خواندن دعا بود که سربازان در را شکستند و وارد معبد شدند. اشک از چشمان الکسیس جاری بود ولی او راهی جز خواندن دعا نداشت. وزیر برای حفظ جان شاهزاده تمام تلاشش را میکرد همانطور که در آن روز الکسیس به نزد او رفت و از وزیر خواست تا با او همکاری کند و وزیر با کمال میل قسم وفاداری خورده بود.
الکسیس اینبار با صدای بلند به خواندن دعا مشغول بود. احساس میکرد کمی از صدای درگیری های اطراف کم شده است.همه چیز به نظرش گنگ می آمد با خود خیال میکرد دارد از حال میرود در همین افکار بود که صدای جیغ او فضای معبد را پر کرد. او به درون حوض افتاده بود. اما حوض که عمیق نبود پس چطور از او اثری نبود. همه که از دیدن این صحنه شوکه شده بودند دست از مبارزه برداشتند. وزیر به سوی حوض شتافت. چیزی را که میدید باور نمیکرد ته حوض هیچ چیز نبود! خالی بود. تاریکی عمیقی در آن بود. وزیر لبخندی از روی آسودگی زد و در همین لحضه دهانه ی حوض بسته شد و آبی زالا در آن پر شد.
الکسیس به هوش آمد. چند دقیقه بیشتر نگذشته بود ولی از نظر او چندین روز می آمد. به اطراف خود با دقت نگاه کرد. بر خلاف تصور آنجا تاریک نبود و مشعل های بر روی دیوار طوری روشن بودند که گویی منتظر ورود کسی هستند. الکسیس با تردید قدم برمیداشت. مسیرش یک راه بیشتر نداشت پس با خیال راحت راه را پیش گرفت. چند ساعتی بود که اوبی وقفه راه رفته بود. لباس های جنگیش بر تنش سنگینی میکرد. شمشیر پدرش را محکم در دست گرفته بود و راه میرفت.خیال داشت بنشیند وکمی استراحت کند که احشاس کرد نوری دیده است. مانند نور خورشید. بر سرعت قدم هایش افزود. بالاخره به دهانه ی تونل رسید. پا به بیرون گذاشت. خود را در جنگلی سر سبز یافت. صدای گنجشکان و پرندگان او را آرام کرد و یاد خاطرات قصر انداخت. همینطور به مسیرش ادامه داد ولی بر خلاف جنگل که راهی گلی و خاکی دارد راه این جنگل سنگفرش شده بود. الکسیس تعجب کرد ولی اهمیت نداد جلوتر رفت صدای کودکی را شنید که مادرش را صدا میزند ولی چرا انقدر بی ادبانه؟! الکسیس با خود فکر کرد حتم او نا مادریش است. به دنبال صدا رفت. چیزی را که میدید باور نمیکرد......

بقیش باشه بعدا



:: موضوعات مرتبط: کافه کتاب، داستان

نوشته شده توسط Miss.Different در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390

 




 
 

 

 

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by thinkdifferent This Template  By Theme-Designer.Com